پرويز كلانترى از زبان خودش سال ها پيش كودكى با قطعه ذغالى توى كوچه روى ديوار خانه شان نوشت: اگر مى خواهى مرا بشناسى سر اين خط را بگير و بيا. او خط را پيچاند و پيچاند و رفت روى ديوار كنارى و بعد روى ديوار همسايه، رفت تا انتهاى كوچه و خط را ادامه داد تا كوچه هاى بعدى. تا اينكه ناگهان متوجه شد در يك محله غريبه گم شده است. شروع كرد به گريه و زارى، چون گم شده بود. البته طبيعى بود كه سر آن خط را دوباره بگيرد و برگردد سرجاى اول. ولى از آنجا كه خط ها را درهم پيچانده بود ديگر نمى توانست اين كار را انجام دهد. حالا ببينيم قضيه چه بوده است؟ اصلاً كسى قرار نبود اين بچه را بشناسد كه سر آن خط را بگيرد و آن را دنبال كند تا بداند اين بچه كيست. در واقع معناى روانشناختى اين كار چنين است كه اين بچه مى خواست خودش، خودش را بشناسد و در وادى خودشناسى بود كه رفت و گم شد. و حالا سال ها گذشته است و من همچنان او را مى بينم كه در حال خط كشيدن است تا خودش را پيدا كند. در صبح روز شنبه نخستين روز هفته و نخستين روز نوروز سال ۱۳۱۰ هنگام طلوع آفتاب و در لحظه تحويل سال كودكى به دنيا آمد. همين كه چشم گشود و سفره هفت سين را ديد گفت: نوروزتان مبارك. از اين رو نام پرويز بر او نهادند. در دو سالگى پيراهن سفيد بلندى به تن داشت و از مادرش مى خواست دكمه هاى رنگين گوناگون بر آن پيراهن بدوزد. كودكى با پيراهن عجيب و غريب، كه سرتا پا پوشيده از دكمه هاى الوان بود، در دوسالگى عشق خود را به رنگ ها نشان داد و در سه سالگى با خط خطى كردن در و ديوار همسايه ها به جكسن پولاك نشان داد كه چگونه بايد نقاشى اى انتزاعى ساخت. البته جكسن پولاك هيچ گاه از همسايه ها كتك نخورد. امروز هم، در ميان انبوه خاطرات پراكنده، هنوز او را مى بينم كه در هفت هشت سالگى با قطعه ذغالى روى ديوار مى نويسد: اگر مى خواهى مرا بشناسى سر اين خط را بگير و بيا.• چه جريان هايى براى شما سرنوشت ساز بود و چه كسانى بر شما تاثيرگذار بوده اند؟
در جوانى گرافيست موسسه انتشارات فرانكلين شدم. كار بنده طراحى و نقاشى پشت جلد كتاب ها بود. براساس توضيح نويسنده يا مترجم درباره كتابش طراحى مى كردم و طرح ها را به آنها نشان مى دادم تا سرانجام براى انتخاب نهايى جلد به توافق مى رسيديم. اين جريان سبب آشنايى بنده با اهل قلم شد. وقتى به همراه آقاى زمانى عهده دار نقاشى كتاب هاى درسى شديم به تدريج همكارانى در قسمت گرافيك به ما پيوستند. كار روى كتاب هاى درسى سبب آشنايى ام با صاحب نظرانى چون آقاى دكتر خانلرى و دكتر محمود صناعى و دكتر گنجى و ديگر مولفين كتاب ها شد. آقاى دكتر خانلرى در راهنمايى براى تصوير گرى كتاب تاريخى بسيار چيزها به ما آموختند. يك روز هم من و آقاى زمانى را به كتابخانه ملى بردند و سفرنامه «مادام ديولافوا» آن مستشرق فرانسوى را به ما نشان دادند. با تصاوير زيبايى از بناهاى تاريخى ايران كه يك قرن پيش با قلم و مركب نقاشى شده بودند. خلاصه اينكه هفته اى دو سه بار ملاقات با اين اشخاص براى ما بسيار سازنده بود. دكتر گنجى براى تصويرگرى از كويرهاى ايران مرا به مركز مطالعات مناطق خشك در دانشگاه تهران برد و عكس هاى گوناگونى از كويرهاى ايران را نشانم داد. از اين رو دانستم مثلاً كوير شخصى كه مثل زمين شخم زده است هيچ شباهتى به شن هاى روان ندارد. سخن كوتاه آنكه پس از انتشار كتاب هاى درسى همراه مولفين كتاب ها براى شركت در يك دوره آموزشى در زمينه كتاب هاى درسى به آمريكا رفتيم. در اين سفر با اشخاصى چون دكتر حافظ فرمانفرمائيان مولف تاريخ و دكتر محمود بهزاد مولف علوم طبيعى و سركار خانم ثمين باغچه بان و آقاى دكتر فتح الله مجتبايى و ديگران همراه شدم. من و آقاى زمان شش ماه در استوديوى DAN-ROW در نيويورك كارآموزى كرديم. در سفر به آمريكا با ضرباهنگ جهان مدرن و هنر مدرن آشنا شدم. بنابراين سفر به آمريكا و فرانسه و آشنايى با اهل قلم نقطه عطفى بوده است در سرنوشت من. در فرانسه مهمان موسسه انتشاراتى هاشت بوديم كه در اين سفر با زنده ياد دكتر احمد آرام همسفر شدم. فرزانه اى كه در هر دو قلمرو دين و دانش احاطه داشت و كتاب هايى به زبان اسپرانتو نوشته است. اين انسان فرزانه و فروتن سردبير سخن علمى و عضو فرهنگستان زبان هم بوده است. به طور كلى در اين دوران با فرزانگانى آشنا شدم كه هنوز هم جانشين ندارند. دكتر غلامحسين مصاحب كه فرهنگ نامه فارسى را تهيه مى كرد مردى بود بلند بالا، بسيار مرتب و آراسته كه همواره پاپيون مى زد. دكتر مصاحب از شاگردان «برتراند راسل» دوست نداشت جلوى اسمش نوشته شود دكتر. هنوز هم آن زنده ياد را مى بينم نشسته بر پشت ميزى با انبوه كتاب ها در هواى گرم تابستانى، پاپيونش را باز كرده و كاسه لعابى آب يخ روى ميز است و او به وسيله بادبزن حصيرى يزدى خودش را باد مى زند. بسيار مودب به من مى گويد: آقاى كلانترى در حرف چ به كلمه چرخ رسيدم. شما لطفاً تصويرى از چرخ را در ابعاد ۱۰*۱۰ سانتى متر نقاشى بفرماييد. توضيح مى دهد چرخى باشد با پره هايى شبيه چرخ درشكه اما من شلخته نمى توانم كار دقيقى در شان دايره المعارفى كه او مى خواهد، انجام دهم. پس از چند بار تكرار سرانجام كار به زمان زمانى واگذار مى شود. دكتر خسرو خسروى جامعه شناس درباره ايشان مى گويد: «من روش تحقيق را از او آموختم.» من نيز بايد بگويم وسواس و دقت را از ايشان آموختم، آقاى مجتبى مينوى هم از ديگر همكاران موسسه بودند. سال ۱۹۶۰ وقتى از آمريكا برگشتم، نمايشگاهى از نقاشى هايم را در دانشگاه تهران برپا كردم. زنده ياد مجتبى مينوى از من خواست براى ديدن نمايشگاه با ايشان همراه شوم. اين فرزانه سخت گير مدت ها غرق تماشاى آثارم شد و از آن پس به من اجازه مى داد لحظاتى را در خدمتش به صرف چاى و گفت وگو بپردازم. همكارى با نشريات آموزشى پيك مرا با نويسندگان و هيات تحريريه اين نشريات آشنا كرد و كارشناسى كه از يونسكو به ايران آمد از جمله آموزش هاى حرفه اى در كار گرافيك به ما آموخت براى صفحه آرايى مجله از ميز روشن استفاده كنيم. در موسسه فرانكلين همكارانى داشتيم مثل آقاى نجف دريابندرى و منوچهر انور و زنده ياد كريم امامى كه بسيار چيزها از آنها آموختم و هنوز هم از موهبت جريان كارمندى من در آن موسسه، رفاقت و دوستى پايدارم با دكتر ايرج پارسى نژاد و مجيد روشنگر مدير سابق كتاب هاى جيبى برقرار است.
•آقاى كلانترى اگر به سال گذشته نگاهى بيندازيد به نظر شما كدام خبر و اتفاق در حوزه نقاشى چشمگير بود؟
شنيدن اين خبر كه «محسن وزيرى مقدم» به عنوان نقاش برجسته اروپا شناخته شد برايم بسيار خوشحال كننده بود. اما جاى اين تاسف برايم باقى ماند كه چرا آدم هايى مثل او در خود ايران حتى يك موزه ندارند. از سفرى از اسپانيا مى آيم كه بيش از هزار كيلومتر طى كردم تا از موزه هاى آن ديدن كنم، موزه هاى قرن بيستم و معاصر از قبيل پيكاسو، خوان ميرو، سالوادور دالى، تاپيس و همچنين آثار معمارى گاووى. همه اينها موزه شخصى دارند، از سرتاسر جهان بازديدكنندگانى كه به اسپانيا مى آيند از فاصله موزه سالوادور دالى تا خانه او را چيزى حدود ششصد كيلومتر طى مى كنند. جاى تاسف است كه براى نقاش معاصر ايرانى هيچ موزه اى وجود ندارد. اگر علاقه مند و محققى بخواهد به آثار آقاى ضياپور دست پيدا كند معلوم نيست بايد به كجا برود. در حقيقت ساخت اين موزه ها از وظايف شهردارى است. اما اين اتفاق نمى افتد و وظايف شهردارى خلاصه مى شود در تعريض خيابان و احداث پل و ... همه اينها كالبد شهر هستند و روح شهر مقوله مهم ترى است كه هنوز به آن پرداخته نشده است. بسيار حيرت انگيز است كه شهرى مثل تهران با اين همه طول و عرض كه بيشترين عرصه ساخت و ساز را در جهان دارد، از هر كجا كه مى روى سيمان و آجر و تيرآهن و ساختمان است، بساز و بفروش ها همچنان مشغولند ولى هيچ نشانه اى از ساختن فضايى به عنوان موزه براى هنرمندان معاصر به چشم نمى خورد.
•به سراغ كارهايتان برويم. در حقيقت اولين كسى كه با كاهگل روى بوم كار كرد ماركو گريگوريان بود، شما با چه ويژگى خاصى و تنوع كارى به سراغ اين سبك رفتيد؟
البته در جهان فراوان هنرمندانى هستند كه شيفته خاك اند و تحت عنوان «art earth» به اين كار مشغولند. بعد از من هم در ايران، آقاى «نامى» به اين كار مشغول شد. ولى من همواره سعى كرده ام از قلمرو ماركو فاصله بگيرم. ماركو گريگوريان از ماده كاهگل در ساخت آثار مينى ماليستى و آبستره استفاده كرد و من با رويكردى به طبيعت ايران به ويژه به بناهاى مناطق كويرى نوعى برداشت معمارانه از اين ماده داشته ام. در حقيقت سوژه معمارى هدفم بوده است.
•شما به كلاژ گرايش داريد و در بسيارى از كارهاى شما اين شيوه به چشم مى خورد. درخصوص نوع كار توضيح دهيد.
به طور كلى نقاش ها به دو دسته متفاوت تقسيم مى شوند. آنهايى كه سه پايه اى هستند، يعنى بوم شان را روى سه پايه مى گذارند و با پالت و رنگ و قلم مو نقاشى مى كنند و نقاش هايى هم هستند كه نقاشى شان را روى زمين پهن مى كنند و با مواد گوناگون به بيان تصويرى مى پردازند. من از آن دسته نقاشانى هستم كه كاركردن با مواد گوناگون را بسيار دوست دارم. بنابراين در اين كلاژ ها يا به قول «محسن وزيرى مقدم» در اين «تكه چسبانى ها»، از مواد گوناگون استفاده مى كنم. در ادامه اين راه هم به اشيا رسيده ام. يعنى يك مجموعه از ساعت هاى ديوارى موضوع كار من است و يك مجموعه از تلويزيون ها كه مهم ترين كارم تلويزيون «گِلَندود» كه به قول ابراهيم جعفرى، گل وزيون است. البته استفاده از كلاژ به شيوه نوشتارى من هم سرايت كرد، در قلمرو ادبيات داستانى هم به شدت شيفته كلاژ زبان هاى مختلف هستم يعنى در يك اثر نوشتارى زبان روزنامه، زبان محاوره و حتى تكه هايى از زبان هاى آركائيك وجود دارد.
• برخى منتقدان ادعا دارند كه كارهاى شما از مدرن به سمت پست مدرن گرايش پيدا كرده، تعريف خود شما از پست مدرن چيست؟
متاسفانه تعريف حرفه اى و محققانه ندارم. اما به نظر مى رسد پس از يك دوره طولانى و كسالت آور از تكرار آثار آبستره زمينه براى پسامدرن به وجود آمد. اولين آثار پست مدرن را در معمارى مشاهده كردم. به ويژه آثار همان معمارى كه موزه آبگينه را طراحى كرده، يعنى «هانس هولن» مرا تحت تاثير قرار داد. از يك سو شيفته نوآورى بودم و از سويى به عناصر بومى عشق مى ورزيدم بنابراين در قالب آثار پست مدرن خودم را بهتر پيدا مى كنم.
•درخصوص رنگ ها و توناليته رنگ در آثارتان توضيح بدهيد.
رنگ داميننت يعنى برجسته در آثار من رنگ خاك است و موفق ترين كارهاى من در توناليته خاك صورت گرفته است (آن هم به صورت مونو كروم)، بعد ها كم كم مختصر رنگ هايى را به آن افزودم. اما در مجموعه همراه با عشاير همان طور كه موضوع مى طلبيد ترمز روانى محدوديت رنگ برداشته شد و هرچه دلم خواست رنگى نقاشى كردم.
•در حقيقت عشاير بهانه اى بودند براى اينكه اين محدوديت از بين برود؟
در مجموعه همراه با عشاير نگاه من به ويژه به جل هاى عشايرى بوده است. بديهى است هندسه و رنگ آميزى اين دست بافته ها در اقوام و عشاير گوناگون متفاوت است. يك قاليچه قشقايى با تركمن و با بختيارى به كلى متفاوت هستند و رنگ يكى از شاخص هاى مهم اين آثار هستند. من سعى كرده ام به واقعيت اين آثار وفادار باشم.
•درخصوص كار هايى كه سال گذشته به نايروبى برديد از چگونگى كار بفرماييد.
سال گذشته مهم ترين اتفاق براى من ساختن اثرى بود با عنوان شهر ايرانى از نگاه نقاش ايرانى براى سازمان ملل. سفارش دهنده كار (IARA) مركز پژوهش هاى هنر و معمارى تحت پوشش شاخه اسكان بشر وابسته به سازمان ملل بود. در هفتم اكتبر هر سال از طرف مركز اسكان بشر در سازمان ملل نشستى برگزار مى شود. سال گذشته همراه هيات شش نفره ايرانى با اين نقاشى به ابعاد سه متر در يك و نيم متر، به مركز سازمان ملل در نايروبى رفته بودم. دكتر «آناتيبا جوكا» معاون كوفى عنان و رئيس برنامه اسكان بشر در نايروبى طى تشريفاتى از اين اثر در برابر دوربين خبرنگاران رسماً پرده بردارى كرد. اسپانسر اين برنامه ميراث فرهنگى قزوين بود. لذا شايسته بود نگاهى هم به آثار تاريخى قزوين بشود. بنابراين در اين اثر سه بخشى كه به شيوه پست مدرن اجرا شده است نگاهى شده است به آثار تاريخى قزوين از جمله عالى قاپو از زمان شاه طهماسب، مسجد جامع و آرامگاه حمدالله مستوفى و مجموعه سعدالسلطنه و آب انبار سردار. در قسمت ميانى به معمارى نوين شهر(دانشگاه بين المللى) پرداخته شد. اين بنا كانديداى جايزه بنياد آقاخان شده بود، كه خوشبختانه سبك پست مدرن اين بنا توانسته با آثار تاريخى قزوين همخوانى داشته باشد.
•شما چه تعبيرى از شهر ايرانى داريد و اين شهر چگونه است؟
به نظر من شهر ايرانى شهرى است كه پشت هر پنجره اش شاعرى نشسته. وقتى مى گويم شاعر مقصودم شاعرانى هم سنگ حافظ و سعدى نيست. منظورم همين مردم عادى هستند. وقتى پشت وانت مى خوانم كه نوشته شده: «شاه فنر قلبم در دست انداز عشق تو شكست» اين شعر از زبان همان راننده گفته شده با زبان حرفه اى او و واژگان شوفرى اش. بنابراين مردم معمولى ايرانى شاعر هستند. شهر ايرانى شهرى است كه راننده كاميونش پشت ماشين بارى نوشته: «سرنوشت را نتوان از سر نوشت» اين معمارى كلمات از جانب يك راننده شاعر است. من گمان مى كنم هيچ كجاى جهان به اندازه ايران پشت ماشين بارى ها شعر نوشته نشده است. بنابراين شهر ايرانى شهرى است كه پشت هر پنجره اش شاعرى نشسته.
•شما كارهايى را در دست خلق داريد كه در ستايش نقاش نامدار اسپانيا «آرير ويرا» است. در مورد چگونگى اين كار توضيح بدهيد.
بله در ستايش نقاش نامدار اسپانيا «آرير ويرا» كارهايى در دست دارم.طى سه سفرى كه به مكزيك داشتم به ويژه «لوس كابوس» و «مازاتلان» طراحى هايى از فروشندگان دوره گرد صنايع دستى تهيه كردم، به تدريج در گسترش اين طراحى ها برانگيخته شدم كه مجموعه اى را در ارتباط با زندگى در مكزيك فراهم كنم. در حال حاضر طر ح هاى بى شمارى را آماده كرده ام. قصد دارم با همكارى سفارت مكزيك و در سفرى كه امسال به مكزيكوسيتى خواهم داشت جداً به اين كار بپردازم. طبعاً نمايشگاهى از اين آثار خواهم داشت و همچنين كتابى از اين مجموعه را به چاپ خواهم رساند. البته اينكه چرا به مكزيك و مكزيكى ها به عنوان سوژه نقاشى علاقه مند شدم خود جاى صحبت دارد. در حقيقت وجه اشتراكى بين خودمان حس مى كنم. مكزيكى ها سخت كوش هستند و قدر زندگى را مى دانند همانطور كه در ادبيات آدم هايى مثل خيام هيچ لحظه اى را از دست نمى دهند. آنها با گيتارشان و موسيقى پيوند جانانه اى دارند و لحن موسيقى شان ريشه در فرهنگ اسپانيايى دارد و به شكلى هم شباهت به موسيقى اسلامى دارد. ۸۰۰ سال حضور فرهنگ اسلام در اسپانيا سبب خلق آثارى شد كه جلوه هاى آن را در سراميك هاى رنگين معمار بزرگ اسپانيايى «گاوودى» مى بينيم و قصرالحمرا نمونه برجسته اين تلفيق شرق و غرب است. همچنين است تاثيرى كه موسيقى آفريقا و اعراب بر موسيقى اسپانيا و مكزيك گذاشته است.
•شما براى كارهايتان چقدر زمان به طراحى اختصاص مى دهيد؟
ابتدا فكرى است كه به سراغم مى آيد و ذره ذره گسترش پيدا مى كند. احتمالاً گاه طرح هاى ابتدايى دارم ولى تكليف كار نهايتاً در زمان انجام بر حسب مواد گوناگونى كه در اختيارم هست روشن مى شود و تقريباً فى البداهه است. اما در سقاخانه ها قسمت ضريح را براى مخاطب گذاشته ام تا هر نذر و قربانى و هر آنچه كه دارد آنجا آويزان كند.
•اصلاً چطور شد كه به سراغ نقاشى هاى سقاخانه اى رفتيد؟
سقا خانه ها مربوط به بعد از انقلاب است كه دانشجويى آمد و هيچگونه اطلاعى از مكتب سقا خانه نداشت و تشويق شدم اين كار را بكنم كه نمونه اى از آنها در كتاب برگزيده آثار پرويز كلانترى موجود است.
•در خصوص آثار چاپ شده تان بگوييد.
از من در قلمرو ادبيات داستانى دو كتاب منتشر شده كتاب «نيچه نه فقط بگو مشت اسماعيل» داستان واره هايى هستند از هنرمندان و نقاشان هم عصرم. پشت جلد كتاب آمده: پرويز كلانترى اكنون نقاش معروفى است. اما كلانترى به نوشتن هم دلبسته است... ببينيد كه پرويز كلانترى علاوه بر خود درباره نام آورانى چون فرامرز پيل آرام، پروانه اعتمادى، مهرداد بهار، جعفر روح بخش، روئين پاكباز، مرتضى مميز، فيروز شيروانلو، عباس كيارستمى و ..... و از همه مهمتر مش اسماعيل روستازاده اى از قزوين كه در دانشكده هنرهاى زيبا خدمت مى كرد و نيچه را نمى شناخت چه مى گويد. كتاب بعدى چهار روايت از شب سال نويى است كه بر نيما گذشته ولى افتاد مشكل ها و مجموعه داستانى كه در دست انتشار است با عنوان مرگ پايان كبوتر نيست.
كتابى از نقاشى ها با عنوان برگزيده آثار پرويز كلانترى شامل صد قطعه نقاشى، كتابى ديگر با عنوان سر اين خط را بگير و بيا كه شامل مهمترين دوره نقاشى هاى اوست كه در نمايشگاهى در كره جنوبى شركت داشته (Taijan expo1992) در حقيقت نقاشى بر روى كاشى شكسته هايى پيدا و ناپيدا نمايان است و طرح ها به شيوه كهن ترين مينياتورها (مكتب بغداد) و اشياى زير خاكى بازسازى شده اند و در نتيجه همكارى نقاشى و معمارى يك اثر چيدمانى (instalation art) پديد آمده كه در حقيقت بيننده از هزارتوى قلعه اى متروك مى گذرد كه بر ديواره هايش نقش هايى از دوران زرين فرهنگ سرزمين كهن به يادگار مانده است.